When I was younger, there were people I read or heard about that I could see as potential role models. There were people I could look up to. There were people I wanted to fall in love with and follow their way of life. As time went by I found out that as they say “no one is perfect” and as a result, no one seemed perfect enough for me to idolize. I could see that if I took up a way of life or tried to become a “fan” of someone’s character or personality or life philosophy, I would eventually end up disillusioned or disappointed when I came across the idolized person’s flaws. I hate having my faith shattered. I don’t mean only religious faith. By faith I mean anything you might strongly believe in. Thus I have tried not to idolize anyone or anything. So as years have gone by I have felt this void. Very few things are infatuating enough to take my breath away. I sometimes feel that in order for me to be able to let go and enjoy an “interest” in a person as a “mentor” I need to stifle the voice that calls and says hey this is not worth the energy, the attention, the faith
I don’t know. Maybe I should lighten up. Maybe my problem is that I shouldn’t expect people to be perfect. But I think we should all accept the fact that in this world nothing and no one is pure and unblemished enough to be put on a pedestal. The problem is though that once you accept that, gradually the world starts losing its glitter. You are left with very little spark. You find yourself sober and wondering maybe I do need that opium of self deception to add some spirit to this “world without a spirit
نظرات ()
تو عالَمِ علوم انسانی و اجتماعی و مکاتب ادبی و غیره، بین gender و s.e.x تمایزی هست. عموما s.e.x یا همان جنسیت یک فرد از دید علم زیست شناسی معین می شه و شما اصولا یا باید مرد باشید (مذکر) و یا زن (مؤنث). حالا بگذریم که هممون میدونیم که گروه بندی به ای ساده گی هم نیست. فی ما بین مذکر و مؤنث، خیلی هیبرید ها هستن.
مورد دوم یعنی gender معیارش فیزیولوژیکی نیست. نورم ها، discourse ها، باور ها، اعتقادات دینی و عرفی و غیره هستن که gender شما رو براتون تعریف می کنند و ازتون انتظاراتی دارن. مثلا چون هورمون تستوسترون شما زیاده و سیبیل و آلت مردانه دارید، جامعه به ناخودآگاه شما تزریق می کنه که اسباب بازیت باید اسلحه ی پلاستیکی باشه، رفتار و گفتارت مثل "مرد" باشه ، "مرد گریه نمی کنه"، "کفش صورتی مال پسرها نیست" و... در مقابل اگر هم پستان داشتی و "فــــاقد" آلت مردانه بودی (دیدگاه فروید که زنان رو متهم به حسادتِ penis میکرد) باید بانمک و مامانی باشی و با عروسکهات بازی کنی و بلند نخندی و مثل "زن" راه بری و رشته ی عمران و مکانیک و اینها نخونی، بری دنبال کارهای ظریف. البته قضیه پیچیده تر از اینهاست. مثالها رو جهت توضیح گفتم. اینجور تعاریف توسط خیلی چیزها به ما القا میشَن. حتی اشعار کودکانه ی ما مملو از این تعاریفه:
"توپولویم توپولو....صورتم مثل هلو" رو هممون شنیدیم ولی شاید به طور خود آگاه دقت نکنیم که این شعر در آخر به ما می گه که "مامانِ خوبی دارم!!"
چرااااا؟ چون "میـــشـــیــنـــه توی خـــونـــه"(!!!) و ثانیا این که میدوزه دونه دونه. یعنی مامان خوب جزو شرح وظایفش دوختنه. کاری ندارم که این کار خوبه یا بد. تحلیل فمینیستی نمی کنم. ولی مهمه که بدونیم همچین تعاریفی در اطراف ما کم نیست و هم ما رو و هم جامعه رو programming می کنه.
راستش حرف دیگه ای داشتم که بحث به درازا کشید. به امید خدا در منبر بعدی ادامه میدم . اگه یادم نره.
نظرات ()
با عرض پوزش و خود سانسوری واژگانی: (بفهمین دیگه!)
میگن سه نفر داشتن هـــمــــگی باهم تو یه خط گـفـــتمــــــــــــــــــان! می نمودند!
آخریه میگه: "آخه بابا این چه قانونیه؟؟؟"
اولیه میگه: "عجب قــــانونیه این!!!"
وسطیه میگه: "خوب دیگه!! قانونه دیگه!"
پ.ن: این یک جوک نمی باشد
پ.ن٢: ترجمۀ ترکی جملۀ آخری: "داهی قانون دی دآآآآآ. نینماخ"
پ.ن٣: تعبیر سیاسی ممنوع.
نظرات ()
میدون ونک. بعد از غروب. شلوغ.
"آقا ببخشین، این نزدیکی ها مسجد هست؟"
" برای نماز میخوای یا دستشویی ؟"
نیشمو باز می کنم. "نه، نماز "
"نه مسجد یه کم دوره. ولی اگه دستشویی خواستی بری، اون پشت، زیر ِ تلویزیون بزرگه هستش"
"ممنون"
"خواهش می کنم"
____________________________________
مسیر تبریز به تهران.کرج. ایستگاه قطار. بعد از اذان صبح.
طرف توی قطار داد میزنه : "نمــــــــــــــاز، نمـــــــــــــــــــاز"
مسافرها پیاده شدن و به سمت نماز خونه می خرامن!
بلند گو: "قطار مسافری جهت ادای نماز بیست دقیقه توقف خواهد داشت."
و بعد از وضو همه رفتن داخل نماز خونه جهت در آوردنِ " ادای نماز".
نظرات ()سکانس یک:
کلاس اول راهنمایی. جلسۀ اول کلاس فارسی. آقای "ر" معلممون ایستاده جلوی کلاس. من هم بچه مثبت. نشستم ردیف دوم. آخرهای ساعت. دست بلند می کنم: "آقا اجازه؟ اینهایی که گفتین، جلسه بعد می پرسین؟". -"پسرم تشریف بیار جلو".
از لای نیمکت ها خودم رو می رسونم جلو. "دستتو بده من پسرم".
دستمو می دَم بهش. یه چوب نیم متری میاره بیرون، نوک انگشتامو می گیره و دستمو باز می کنه. تَق! میزنه وسط دستم. اشاره می کنه که اون یکی رو بدَم بهش. تَق!!
"پسرم، اینها رو می زنم که بدونی، هر چی بگیم، می پرسیم." چهار-پنج تا خوردم و اومدم نشستم سر جام.
سکانس دو:
دوم یا سوم ابتدایی. توی صف. اول صبح. مه غلیظ. هوای سرد. تازه داشت آفتاب می زد. فکر می کنم سربازخونه ها هم صبحگاهشون رو شروع نکرده بودن. یک دفعه روی زمین یه کلاه دیدم. برداشتم و بلندش کردم: "این کلاه مال کیه؟"
درست از روبرو، از توی مه ها، آقای "ص" (ناظم)، مثل یه فــــــانتوم که از توی ابرها ناگهان جلوی موشکی کاغذی (همون بندۀ حقیر) ظاهر می شه، جهیدبیرون و با اون دستهای گنده اش که هر کدوم اندازۀ یه نون بربری گِرد وبزرگتر از سر ِ من بود زد تو گوشم: "تو صف حرف نباشه پسر!! ساکت!!!"
تا اومدم به هوش بیام فهمیدم که آقا ضربه اش "راست_چپ"بوده و من دو تا رو با فاصلۀ سه صدم ثانیه از هم خوردم. موج انفجارش منو کوبوند به صف پشتی. و آقای ناظم همانگونه که آمده بود، در غبار صبحگاهی ناپدید شد تـصـــدقــش!!
نظرات ()
I was driving by KFC last night and it suddenly struck me: the letters KFC, only need one more letter and a slight re-arrangement, to make up the nice little F-word!! and that letter is U!!!!! (get it? U!! U!!)
I thought of it in a stand-up-act-material kind of way but apparently this goes deeper.
I was browsing the web and I found that this little thing wasn't my invention. Apparently I am not that bright and innovative. There seem to be many websites devoted to this FCK KFC. Animal rights movements against cruelty to animals and the like. There was even a T-shirt design I found on Flickr.
So there U go. If you love chickens enough to stop going to KFC, pledge to step up and FCK KFC!

نظرات ()
گفتم "بابا...بابا...!!!"
آدم بزرگه ها یه جور دیگه بودن. نه فقط قدشون و قیافشون و صداشون و حرفهاشون. همه چیز!!
شیشۀ نوشابه رو یک دستی و از وسط نمی شد گرفت. سنگینی می کرد و کج می شد پایین. آخه از این گوشه، پشت سرشون که می ایستی از شیشۀ عینکشون، دنیا کجکی و گردالو و مست دیده می شه! چجوری عینکی ها راه میرن و نمیرن زیر ماشین؟ اگه عینک میزنن که خوب ببینن پس چرا وقتی آقای عباسپور می خواد تو کلاس چشم غره بره، سرش رو خم می کنه و از بالای شیشه های عینکش چشمهاش رو هدف می ره روی بچه ها؟
" گــــفـتــم بابا! آخــــــه کجـــــــا..."
وزن من اونقدر زیاد نبود که تو حمام دمپایی های خیس زیر پاهام از فشار فس فس و خش خش و فِرچ فرچ کنن. قدّم اونقدر بلند نبود که وقتی سرم رو می شستم کفِ شامپو* از اون بالا قلمبه قلمبه سرازیر بشه پایین و شِــتـِـلـِپ بیاُفته روی کاشیها و صدا بده. هر کاری می کردم صدای دمپایی من و کفِ شامپوی من اونجوری در نمی اومد.
تا بیام توی آستین و زیپِ کاپشنم گم بشم و چپ و راست پیدا کنم، آدم بزرگ ها با یک چرخش ِ آکروباتیک کُتشون روپوشیده بودن!
"بابا کـــجــا مــی ریــم؟ خـــــــونَـــــمــــــون کـــــــه اینــــجــــاســـت!"
همۀ فکر و ذکرمون تقلید از بزرگتر ها بود. انگار اونها "رسیده" بودن به "مقصد" و ما هنوز "نرسیده" بودیم! غافل از این که آدم وقتی به دنیا می آد "رسیده" است. بعدش دیگه هی "نرسیده" و کال تر می شه!!**
بالاخره ما هم "بزرگ" شدیم ولی من هنوز نفهمیدم اون شب، بیست سال پیش، پدرم "فکر و ذکرش" چی بود که از جلوی در خونمون رد می شدیم ، دست به سیبیل،گذشت و رفت. گفتم "بابا..بابا.. آخه کجا میریم؟ خونَمون که اینجاست!"
______________________________________________
*راستی تلفظ کلمۀ "شامپو" رو دوست داشتم. وقتی می شنیدمش رنگ روشن زرد ( شامپو داروگر خُمی شکل) و حس سرد و خمیرگون و لیز و مزۀ تلخش رو زیر زبون و لای انگشتهام احساس میکردم.
**فلسفه رو حال کردین؟ جای اون دوست عراقی ما خالی که بگه "لا تتفلسف"!!!
نظرات ()زمانِ جنگ بود. ایل و طایفۀ ما هم مثل ِ باقی مردم، بدنبال ِ جایی برای مخفی شدن بودند. شهر ما هم ماشاالله شب و روز قضیۀ "چون طیر ِ ابابیلَم به سر، سجّیل" در آن حاکم بود. ما هم همگی کوچیدیم به یکی از شهرهای نزدیک. جمعاً شش خاله، به همان تعداد شوهر خاله ، ریش سفید و گیس سفید و فی مابین، بپَراکــَـنید چندین و چند بچۀ قد و نیم قد.
هر شب در تاریکی می نشستیم، چراغ نفتی کوچکی بر روی طاقچه بود و همۀ دنیای کوچکمان را که به اندازۀ چهار دیوار ِ آن خانۀ کلنگی تنگ، و به وسعتِ آغوش ِ مادرانمان وسیع بود زرد افشـــان میکرد. اکبر آقـــا هم که عشق رادیو بی بی سی !!! ولی هر از گاهی مجبور می شد از لا بلای ایستگاههای رادیویی و از بین صداهای چه چه مانند و وز وز و وق وق و صد ها موج نا مفهوم دیگر بگذرد و برگردد روی موج وطنی تا ببیند "وضعیت چه رنگیست.بابا هم با سیبیلش ور میرفت و گوش میداد.
روز ها هم گاهی سر سفرۀ ناهار که بودیم صدای آژیر از رادیوی قدیمی ولی قرص و سالم (احتمالاً چون ژاپنی بود) در هوای اشباع شدۀ اتاق، خودش را و ِلـــــو می کرد. فضایی که اشباع بود از صدای رضا و من. اشباع بود از گرد و خاکی که به پا می کردیم. پر بود از صدای بشقاب و قاشق و صدای مادربزرگم که " آی بالا اُتورون یرَه!!!!". مملو بود از انعکاس رنگ سفرۀ رنگی و پارچ ایران پلاستِ قرمز ِ جیغ. پر بود از احساس چنگ زدن به زندگی و بوی نه چندان غریبۀ (مثلا) مرگ! با صدای آژیر همۀ بزرگتر هاساکت می شدن.ما هم خفه می شدیم. هیچکس قاشقش را از بشقابش بلند نمی کرد. بعد از پنج دقیقه ارتعـــاشی خفیف همراه با صدای خفه ای از انفجار از شهرمان (که خیلی نزدیک بود) خودش را به سر سفرۀ ما میرساند. همه میخوردیم در سکوت. وبعد تفریح بعد از بمباران: "اینبار کجا رو زد؟" گِیم بود برای بزرگتر ها.
و بین اینهمه همهمه، هر کسی درون خودش داشت با داستان زندگی خودش کلنجار می رفت؛
خاله ها بین خودشون تقسیم وظیفه کرده بودن. آن روز صبح وظیفۀ مادر من شستن ظرفها بود. خواهرم هنوز خیلی کوچک بود. تازه بیدار شده بود و مادرم داشت صورتش را آن پایین در حیاط می شست. من هم بالای پله ها ایستاده بودم. هفت سالم بود. خاله بزرگترم آمد و بالای پله ها کنار من ایستاد. مادرم قبلا از آزار و اذیت و "بدجنسی های" خاله بزرگم موقع بچه گیشان برایم گفته بود و این بود که من ذهنیت بدی از او داشتم. خاله خانم شروع کرده بود مادرم را مثل مأمور استخبـــارات سین جیم می کرد که چرا شستن ظرفها را شروع نکرده. لحظه ای به اختلاف لفظی آن دو گوش دادم. نفسم تند تر شد. دندانهایم را به هم فشردم.از آن پایین نگاهی به قد بلند خاله ام انداختم. پاهایم سرد و گرم شدند. ناگهان با جهشی، گربه وار، جوری که خودم هم غافلگیر شدم، به طور عمودی مثل "اسپایدرمن" پریدم و چنگالهام رو مثل آرواره تمساح قفل کردم دور مـــوهای خاله ام و به قصد کشت وزن خودم رو انداختم روی دستهام و کشوندم پایین. معنای واقغی "داد و هوار" رو ان روز فهمیدم.
زنها نتونستن انگشتام رو از لای مو هاش باز کنن و در حالیکه خاله ام خم شده و روی زمین افتاده بود و جیغ و داد می کرد و شاید هم کمی چشمهاش پر از اشک بود، رفتن و مردها رو صدا زدند....
حالا مجبورم بگم "من به کاری که کردم اصلا افتخار نمی کنم" و از این حرفها ولی اگر می تونستم راستش رو بگم می گفتم "و این بود بهترین خاطرۀ "جنـــگــــی" من".
نظرات () 
پس از بالغ بر دوازده ســـــــــــــــــــــــــــال جست و جو و مارکو پولو بازی اینترنتی، چند روز پیش تونستم یکی از دوستان دورانِ نوجوونی رو به برکت این تِر نِت! پیدا کنم. زمانی که در بلاد کفر بودیم یه چند سالی، دوستی داشتیم هم دهاتی ِ هوگو چاو ِز با نامِ طویــــــــــــــــــــل:
Miguel Angel Rios Perez
آ قا میـــگِــــــــل هم برگشته وطنش و داره حسابداری میخونه. در شُرُف ارتکاب تأهل هم هست. چَتیدن باهاش احساس غریبی بود. شیرین و درد آور و آرامش بخش و تفکر زا و خلاسه خفن نوستالژیک.
داشتن ِ دوست و رفیق ایرونی یه طرف،ولی آشنا شدن با دوستانِ بأصطلاح خارجکی ِ مُلَوَّن، با زبان و فرهنگ و طرز تفکر و نگرش و آیین های محیر المُخ، بعد از مدتی تبدیل می شه به روحیۀ کلکسیونر گری.
چه بسیار رفقای صمیمی و یا آشناهای حق ِ سلامی ِ , و یا همکلام های آکادمیک و غیر آکادمیک که در طول این بیست و هشت سال وقت کشی ندیدیم و نَگـــَپانیدیم!! یهودی، مسیحی، زرتشتی، مسلمان، شیعه، سنی، بودایی،کافر،مرتد، چینی، مالایی، یمنی، اردنی، عراقی، آمریکایی، پاکستانی، هندی، انگلیسی، کانادایی، اُکراینی، کره ای، ژاپنی، فیلیپینی، ونزؤلایی، مصری، آلمانی، آذربایجانی، روس، ترک، مجار، تایلندی، اندونزیایی، فرانسوی، فلسطینی و حتی زبانم لال و روم به دیوار اسراییلی.
من معتادِ انترناسیونالیسم هستم. لأتعارفـــوا هُم و هُنّ. کاش میذاشتن میرفتم واسه خودم می چریدم تو وزارت امور خارجه یا توی یکی از این سفالت خونه ها ! (اوخ ببخشین! عمداً اشتباه شد) . حیف که نمی شه! چون عنطرناسیونالیسم نفخ می آره. افسوس .
نظرات ()